تبليغاتX
حرف دل -
 

داستانهای کوتاه از من و شما

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
 -ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
 زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
 - ببخشيد آقا اما
ا
ين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
 مرد جواب داد:
 -بله خانم . اما من
اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم

 

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.

 


 دروازه غيب اندكي باز مانده بود . جوانمرد كنار در ايستاده بود . پنهاني داخل را نگاه ميكرد و مي ديد كه خداوند چگونه همه را مي بخشد و چگونه از همه مي گذرد .



جوانمرد لبخند مي زد .



خدا گفت : پس ديدي كه ما همه را مي بخشيم و از همه مي گذريم ، اما نمي بخشيم و به آساني نمي گذريم از آن كه ادعاي دوستی ما را دارد .



جوانمرد باز هم لبخند زد .



جوانمرد گفت : اما ما در اين دوستي پاي مي فشاريم ، حتي اگر از گناه همه بگذري و تنها از گناه دوست نگذري .....



همهء داروندار ما در هستي ، همين است ، از اين دوستي دست بر نخواهم داشت .



و اين بار خدا بود كه لبخند مي زد ، لبخندي به فراخي غيب و به رازناكي شهود .

 

شب بود و دوان دوان و با عجله وارد اتاق شد و همه رو جمع کرد و گفت: فهميديد چي شده؟ گفتيم : نه! چي شده؟
گفت: امروز هم تمام شد

پسرک به زور وارد اتوبوس شد و جايي را براي خود انتخاب کرد و بلافاصله شروع به خواندن کتاب کرد. پيرمرد هم کنار او ايستاده بود و از خود مراقبت مي کرد تا با ضربه ساير مسافران به اين سو و آن سو پرت نشود. پسرک به پير مرد نگاهي کرد و بعد از لحظه اي کوتاه مشغول به خواندن ادامه کتاب شد.
نام کتاب ؛ چگونه به پيران احترام بگذاريم؛ بود

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

داشتم توی عابر پیاده راه می رفتم ، یه 100 تومانی را دیدم ، انگار که ندیدم.مردی اومد جلو و گفت چرا از زمین برنداشتیش؟ گفتم برای من نبود.گفت برمی داشتی و توی صندوق مینداختیش؟! گفتم برای اوناهم نبود و من هم وقت نداشتم 3 روز برم مسجد و 3 بار آگهی بدم و ......رفتم و موقعی ای که برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم پول برای مجری هست و دارن برنامه تهیه می کنن

 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد

 

پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد…
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست

 

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم

   
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط حمید |