تبليغاتX
حرف دل
 خیلی کوچک بودم . اما هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطردارم . قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات ؟ لطفآ ... بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود و انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم الو اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .بفرماييد .
گفتم : انگشتم درد گرفته اشکهایک سرازیر شد . اما حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ،
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : يخ در خانه داري ؟
گفتم بله
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
آن روز گذشت . فردا دوباره به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات بفرماييد ؟
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
از آن پس برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:58  توسط حمید | 

سلام دوستان

میدونم .......مدتیه نیومدم و چیزی ننوشتم ...گرفتاریهای زندگیه و دل و دماغی که چیزی ازش نمونده

 

امروز منشی شرکتم برام یه اف گذاشت که کلی باعث خنده ام شد  سر حال اومدم که برای شما بزارم بخونید .

سلام ميدونم سرتون شلوغه و گرفتارين  برای همین بهتر ديدم براتون بنويسم  چون حضوري نه من حوصله شما رو دارم نه شما وقت براي من .....

ميدونم گرفتارين ميدونم کار دارين ... ميدونم خيلي سرتون شلوغه ...... اما احمدي نژاد  هم رئيس جمهوره  هم استاد دانشگاه و هم رئيس و ....... چطور به همه کارهاش ميرسه  موندم ولي شما.........

 

 

 راستی  سال نو مبارک  سال ۸۶ برای من سال خوب و پر باری بود  حدا رو شکر  انشا الله  برای شما هم اینطور بوده باشه

و باز هم شکر که از دست این سال اتحاد ملی و همبستگی اسلامی  حلاص شدیم  اینو که میشنیدم انگار دارن بهم فحش میدن

اخییییییییییش .دلت میاد سال تو اوری و شکوفایی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:34  توسط حمید | 
داستانک81

این یک داستان  است که در ژاپن اتفاق افتاده (به نقل از يکي از بچه ها به اسم مصطفي)
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم ؟!!!؟
اگر سعی کنیم ...

  داستانک80

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم   !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

  داستانک79

تمام هفته را مشغول دعا کردن براي اومدن بارون کرديم اما غافل بوديم که خدا با کودکي هست که چکمه هاي اون سوراخ شده

  داستانک78

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم

  داستانک77

گويند اسكندر قبل از مرگ وصيّت كرد هنگام دفن كردن من دست راست مرا بيرون ازخاك بگذاريد، پرسيدند چرا، گفت مي خواهم تمام دنيا بدانندكه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالي از دنيا رفت.

  داستانک75

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
 

  داستانک74

یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

  داستانک73

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

  داستانک72

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر هم شعري به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.


خدا گفت: ديگر تمام شد! ديگر زندگي براي هر دو تان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!

  داستانک71

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد....


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط حمید | 

 

شَهرُ رَمضان الَّذی اُنزِلَ فیهِ القُرآن

درود دوستان

ببخشید که دیر به دیر میام . چیزی نیست داریم همراه این قافله دنیوی دنبال دنیا میدویم.

و اما .........رمضان امد ماهی که به ماه خداوند ...ماه ضیافت الهی ....ماه بخشش و غفران الهی و....معروفه.

میگم خودمونیم ، هر کی بره مهمونی خدا تا دیر وقت گشنه میمونه ؟*1

دوستان نظر شما در مورد این ماه و اداب خاص اون چیه ؟

مفیده ؟ گرسنگی ازار دهنده است و مضر ؟ بده ؟ خوبه ؟ شما روزه میگیرین ؟ جانم؟ به من چه !

غیر از جنبه مذهبی ایا فایده دیگه ای هم داره ؟

استادی داشتیم که در جوابم گفت تو این ماه دانشجو ها رو کسل و کم انرژی میبینم.

من خودم ؟ از بچگی میگرفتم. حالی میداد که نگو شب با پدر مادر بیدار شدن و سحری خوردن بیتابی از تشنگی ... ضعف گرسنگی.... بیحالی و سرگیجه .....احساس بزرگی و مهم بودن .اعلام  اینکه روزه هستم  توی مدرسه بین بچه ها . میگن ما ایرانی ها در فقر و سختی زندگی میکنیم ولی الحمدلله گمون نکنم کسی سر گرسنه زمین بزاره .پس بد نیست حال گرسنگی و گرسنگان رو کمی درک کردن . هر چند ما به این اسونی نمیتونیم حال اونها رو درک کنیم چون ما با تعقیب عقربه های ساعت منتظر اذان هستیم تا به انواع خوردنیها و نوشیدنیهای موجود حمله کنیم ولی گرسنه واقعی چنین امیدی نداره ، پس این حال رو به سادگی نمیشه درک کرد.

در پایان امیدوارم همه امون با دست پر از میهمانی خدا بیرون بریم *2.

ما رو هم در دعاهاتون یه گوشه جا بدین .بدرود

 

 

 

پا نویس

*1  ما با خدا شوخی داریم شما رو سنه نه ؟

*2  تا میتونین از خونه میزبان چیز میز کش برین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:51  توسط حمید | 
 




مقدمه
از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق یکسان و انتقال نا پذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح را در جهان تشکیل می دهد.از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد واز ترس و فقر فارغ باشد به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساسا حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد. از آنجا که لازم است توسعه روابط دوستانه بین الملل را مورد تشویق قرار داد ،
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده 3
هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد .

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

ماده 7
همه در برابر قانون ، مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی از حمایت قانون بهره مند شوند.

ماده 8
در برابری اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هر کس حق رجوع به محاکم ملی صالحه دارد .

ماده 9
احدی نمی تواند خود سرانه توقیف ، حبس یا تبعید بشود.

ماده 10
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند، اتخاذ تصمیم بنماید.

ماده 11
1- هر کس به بزه کاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی که در آن کلیه تضمین های لازم برای دفاع از تامین شده باشد ، تقصیر او قانونا محرز گردد.2- هیچ کس برای انجام یا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب ، آن عمل به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است محکوم نخواهد شد . به همین طریق هیچ مجازاتی شدیدتر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.

ماده 12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 13
1- هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نماید.2- هر کس حق دارد هر کشوری و از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خود باز گردد.

ماده 14
1- هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار ، پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند.2- در موردی که تعقیب واقعا مبتنی به جرم عمومی و غیر سیاسی و رفتارهایی مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد ، نمی توان از این حق استفاده نمود.

ماده 15
1- هر کس حق دارد ، که دارای تابعیت باشد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از تابعیت خود یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.

ماده 16
1- هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند.2- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود.3- خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.

ماده 17
1- هر شخص ، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از حق مالکیت محروم نمود.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد.

ماده 20
1- هرکس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت های مسالمت آ میز تشکیل دهد.2- هیچ کس را تمی توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد.

ماده 21
1- هر کس حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، خواه مستقیما و خواه با وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشد شرکت جوید.2- هر کس حق دارد با تساوی شرایط ، به مشاغل عمومی کشور خود نایل آید.3- اساس و منشا قدرت حکومت ، اراده مردم است . این اراده باید به وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به طور ادواری ، صورت پذیرد .انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای تامین نماید.

ماده 22
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد.

ماده 23
1- هر کس حق دارد کار کند. کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایتبخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.2- همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت دارند.3- هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.4- هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.

ماده 24
هر کس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد و به خصوص به محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی های ادواری ، با اخذ حقوق ذیحق می باشد.

ماده 25
1- هرکس حق دارد که سطح زندگی او ، سلامتی و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک ومسکن ومراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تامین کند و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری ، بیماری ، نقص اعضا ، بیوگی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به علل خارج از اراده انسان ، وسایل امرار معاش از بین رفته باشد از شرایط آبرومندانه زندگی برخوردار شود.2- مادران وکودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی بهره مند شوند . کودکان چه براثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند ، حق دارند که همه از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار شوند.

ماده 26
1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعلیمات ابتدایی و اساسی است باید مجانی باشد . آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش حرفه ای باید عمومیت پیدا کند و آموزش عالی باید با شرایط تساوی کامل ، به روی همه باز باشد تا همه ، بنا به استعداد خود بتواند از آن بهره مند گردند.2- آموزش و پرورش باید به طوری هدایت شود که شخصیت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادی های بشری را تقویت کند . آموزش و پرورش باید حسن تفاهم ، گذشت و احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت های ملل متحد را در راه حفظ صلح ، تسهیل نماید.3- پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به دیگران اولویت دارند.

ماده 27
1- هر کس حق دارد در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند ، از فنون و هنرها متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فوائد آن سهیم باشد.2- هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثارعلمی ، فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود.

ماده 28
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماع و بین المللی ، حقوق و آزادی هایی راکه در این اعلامیه ذکر گردیده ، تامین کند و آنها را به مورد عمل بگذارد.

ماده 29
1- هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد.2- هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی های خود ، فقط تابع محدودیت هایی است که به وسیله قانون ، منحصرا به منظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی ، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است.3- این حقوق و آزادی ها ، در هیچ موردی نمی تواند بر خلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد.

ماده 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در اعلامیه را ازبین ببرد ویا در آن راه فعالیتی بنماید


+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 18:19  توسط حمید | 

در همه جاي دنيا پليس به کارش افتخار مي کند، در ايران کسي که توسط پليس دستگير شده به کارش افتخار مي کند...... در همه جاي دنيا وقتي پليس با شما مواجه مي شود، اول کارت شناسايي اش را نشان مي دهد، بعد کارت شناسايي شما را مي بيند، بعد خلاف شما را مي گويد، بعد احتمالا شما را بازداشت مي کند. در ايران پليس اول شما را کتک مي زند یا توهین و تحقیر میکند، بعد بازداشت مي کند، بعد شما کارت شناسايي تان را نشان مي دهيد و معلوم مي شود آشنا هستيد، بعد خودش را معرفي و شما را آزاد مي کند !!!!

 

 

سلام دوستان

 

چند روز پیش چند نفر مامور محترم و با شخصیت انتظامی به محل کسب ما ( کافی نت ) هجوم اوردن.طبق معمول تو اتاقها گشتن تا شاید بخت یاری کنه و دختر پسری رو تو یک اتاق واحد ببینن یا لقمه دندانگیر مشابهی ........ولی متاسفانه نشد چون اینقدر از این بلاها سرمون اومده    که دیگه خودمون یه پا مامور شدیم .زن و شوهر رو از هم جدا میکنیم..خواهر و برادر رو جدا میکنیم .یک روزی پدر و دختری اومده بودن ایمیل چک کنن که از ورودشون جلوگیری کردیم پیر مرد چنان نگاهی به من کرد که ...حالم از خودم بهم  خورد ولی خب از سوال و جواب پس دادن به مامورین وظیفه شناس و اهل منطق  بهتر بود......

خلاصه بعدش مامورین عزیز اومدن سراغ کامپیوتر سرور تا شاید عکسی ، صورقبیحه ای ،شعر غفلت انگیزی چیزی توش پیدا بشه ولی اینم نشد!! (دیگه شورشو در اوردیم کافی نت هم اینقدر مزخرف)  ولی خب ادم باید ابتکار داشته باشه و پلیس ما سرشار از ابتکاره :

 منشی جدید ما (قبلی یه خانوم بود) یه پسر 19 ساله است که روز دوم کاریشو میگذروند زمان ورود مامورین خانمی کنار ایشون نشسته بود از اشنایان که کاری با ایشون داشت !!!!!! میدونید این یعنی چی ؟؟؟ نمیدونید ؟؟؟؟

پس وای بر شما کفار و و المشرکین

 

این یعنی     رابطه   نامشروووووووووووووع

 

خاک بر سر مسلمانی ما که در روز روشن در جلوی چشم بیش از 10 نفر، دختر و پسری رابطه نامشروع بر قرار میکنند و نه تنها ما ، که خودشان هم نمیدانند

دردسرتون ندم دوستان

سرهنگ گرامی منشی هوس باز ما  و اون خانوم ......  رو با ناسزا و تحقیر کشان کشان بردند پاسگاه.

و منو احضار کردند. اون دو نفر فاسق به دادگاه معرفی شدن تا سزای عمل کثیفشونو ببینن

و من هم به جرم سو مدیریت واحمال چندین ورق کاغذ برام سیاه شد تا به پرونده ننگین اعمالم اضافه بشه و در سر پل صراط..........

 

 

وقتی پا به اتاق سرهنگ و همکارانش گذاشتم و از چند و چون مشکل پرسیدم منشی من گفت : اخه مگه چی شده مگه ما چیکار کردیم؟ این خانوم دوست خانوادگی ماست از طرف پدرشون  اومده بود برای امشب مارو دعوت کنه ..........گوه بخور!!! . بیشعور کثافت ...تو گوه خوردی .....محل کسب مگه جای لاس زدنه ........این در فشانی ها رو یه لباس شخصی که کنار سرهنگ نشسته بود با صدای بلند فرمودند.

بعدش به من تفهیم اتهام کردند :

اقای فلانی مدتیه که گزارشهایی به ما میرسه مبنی بر اینکه این اقا با خانمها در محل کسب شما ارتباط بر قرار میکنه و محیطی الوده و ناامن به وجود اورده .....

در مراجعه ای که کردیم دیدم این خانوم کنار این اقا نشسته و با دیدن ما هم از جاش بلند نشد !!

 

-ولی جناب سرهنگ این فرمایش شما چطور ممکنه ؟ چون این اقا روز دومیه که اومده سر کار و همکار قبلی ما یه خانوم بودن!

-یعنی چه پس ما دروغ میگیم ؟ پس این گزارشات چیه ؟ مگه من با شما انزلی چی ها خصومت دارم ؟ برو بپرس ببین هیچ انزلی چی رو تا حالا اذیت کردم من با هیچ انزلی چی مشکل ندارم ..........

 ( ایشون از هموطنان مازندرانی ما هستند البته تا حالا به ما نگفتن هموطن . فقط میگن انزلی چی)

باز هم من سعی کردم توضیح بدم و از خودمون دفاع کنم  ولی نتیجه .....

- انگار شما زیادی غد هستی برو پیش فلانی از شما یه صورتجلسه بگیره تا بعد ........

این هم سزای پر رو بازی !!!

 

جمع بندی :

البته منو ببخشید من با این چندر غاز سواد و معلومات خودم فقط تا حدی میتونم این مسایل رو تجزیه و تحلیل کنم و ممکنه درست نباشه خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم

 

1. فکر میکنم که متاسفانه پلیس ما بسیار راحت طلبه .به جای برخورد با ناهنجاریهای واقعی جامعه که کار اسونی هم نیست میره به سراغ شکارهای اسون و در خیلی از موارد هم چاره ای نداره جز اینکه کلی شاخ و بال اضافه و انگ به مردم بچسبونه تا پرونده ای قاضی پسند برای ارائه به دادگاه تهیه بشه.

 

2. فکر میکنم به جای  یا علی یا علی   گفتن باید بگیم یا  پلیس یا پلیس

چرا ؟

در زمان حکومت امام علی سه مرد ، زن و مردی رو به حضور امام اوردن و شهادت دادن که این زن و مرد رو در حال زنا مشاهده کردیم . امام فرمود برای چنین اتهامی چهار شاهد لازمه شاهد چهارم شما کجاست ؟

گفتند در راه است و به زودی میرسد

امام فرمود به خطر انداختن ابروی مسلمان بدون دلیل کافی ، جایز نیست

امام دستور داد این سه مرد رو به جرم افترا و ریختن ابروی مسلمان تازیانه  بزنید !!!!!

سه نفر زن و مردی رو در حال زنا مشاهده کردن و امام این دلیل رو کافی نمیدونه

 

اما پلیس ما میگه اگر دختری درصندلی کنار پسری بنشینه این یعنی رابطه نامشروع و باید به دادگاه برن و ابروشون برای باقی عمر به باد بره و پرونده ای سوء هر چند غیر حقیقی در سابقه زندگیشون ثبت بشه!!!!

 

حالا شما بگید.     یا علی      یا      یا پلیس ؟

 

 

 

4. تخریب شخصیت جوان .

 

تو روزنامه خبری خوندم در مورد مردی که  با یه باک بنزین به در خانه زنی رفت و او رو به اتش کشید .

در دادگاه مرد عنوان کرد که به زن علاقه داشته و وقتی پی به فساد و روابط او با دیگران برده عصبانی شده و او رو به اتش کشیده.  در تحقیقات از همسایه ها همگی شهادت دادند که زن، زنی عفیفه و نجیب بوده که به تقاضاهای نادرست مرد پاسخ نمیداده و مرد هم اینطور انتقام گرفته . نویسنده به این نکته توجه کرده بود که مرد نه تنها اینطور انتقام گرفت بلکه سعی کرد چهره زن فوت شده رو هم به لجن بکشه و او رو بی ابرو و ناپاک جلوه بده .  

چرا یاد این موضوع افتادم ؟

سرهنگ محترم پلیس که منشی کوچولوی مارو دستگیر کرده بود .خطاب به من  با قیافه ای حق به جانب فرمودند  ما مدتیه چندین گزارش مختلف داشتیم که این اقا در کافی نت شما با خانمها رابطه بر قرار میکنه و محیط رو الوده کرده . ( ببخشید که تکراری بود  اخه نمیخوام نقل قول ایشون رو تغییری بدم ) بله ایشون چنین ادعایی فرمودند در حالی که  این اقا روز دوم کاری خودشون رو میگذروندند . و الحمدلله کذب بودن این ادعای سرهنگ بر من مسلم شد و الا چه بسا خودم هم به خودم شک میکردم ..

 

راستی اگه ما هم قدرت اجرایی داشتیم و میتونستیم این دروغ رو بزرگنمایی کنیم و بگیم :

 فرمانده انتظامی یه شهر اینطور به مردم افترا میبنده  ، پرونده سازی میکنه ، فقط به فکر گزارش کار به مقامات بالا و گرفتن ترفیعه و و و ..... اونوقت چی میشد ؟

ایا این درسته که هر کس قدرت داشت باید دیگری رو که قدرت نداره له کنه ؟

به شخصیت مردم توهین کنه  : فحش و ناسزایی که در حضور من بیان شد و سرهنگ سکوت کرد معنیش چی بود؟ در واقع سرهنگ بدون الوده کردن زبانش فحش داد.

ابرو و اعتبار و سابقه خوب مردم رو لکه دار کنه حتی به قیمت دروغ و تهمت زدن .

 

راستی ایا همون قدرتی نیست که من و شما به ایشون اعطا کردیم تا از ما پاسداری کنه ؟

به اقای احمدی نژاد چه کسی رای داد ؟ به نماینده شهرمون چه کسی رای داد ؟

 

راستی سرهنگ عزیز که از سوابق و جانفشانیهات در جنگ خبر داریم ، ای به قربان اون ریشت ...جنگ تموم شده برادرمن، اینها عراقی نیستن اینها فرزندان خودتن ، دادگاه نفرست ، بنشونشون کنار خودت یه شکلات 10 تومنی از روی مهر بهشون تعارف کن وببین دردشون چیه ، چی میخوان .حرفشون چیه  اصلا چیزی حالیشون هست یا نه ؟ 

شنیده ام که از افتخارات شما اینه که پسر خودتو هم بازداشت کردی !!!!

منو یاد افرادی میندازی که افتخارشون تعداد زخمهای چاقو روی بندنشونه یا افرادی که با غرور میگن: من روزی دو بسته سیگار میکشم !!!

و در پایان حرفی که مثل پتک به سرم کوبیده شد: جناب سرهنگ در بحثی که با ایشون داشتم (انصافا اجازه صحبت به من میدادند) در پایان حرفهاشون فرمودند اینجا جای این کارها نیست    

ما در دولت جمهوری اسلامی زندگی میکنیم !!!

خواهش و توصیه ای که عاجزانه از ایشون و تمامی مسئولین محترم دارم ، مسایل و مواردی رو که به تشخیص شخصی خودتون نادرسته ، لطف کنید به نظام و دولت نسبت ندید .من مطمئنم که رییس جمهور با این رفتار شما موافق نیست پس چرا کاری میکنید که چند تا جوون ناپخته و مغرور از نظام و دولت نا امید و سر خورده بشن ؟

شجاعانه بگید که روش مدیریتی من اینه . من  به این روش عمل میکنم. حد اقل  فایده اینکار اینه که در نهایت جوون میگه ایشالله به زودی این فرد عوض میشه .ارزو نمیکنه که دولت و رییس جمهور عوض بشه !!! منطقی نیست ؟

امیدوارم به زودی در شهر و در کشورمون پلیس زحمت کش ما با استفاده از نظرات کارشناسان و روانشناسان  بهترین روش و بهترین نوع برخورد و تعامل با مردم رو در پیش بگیره .

نه اینکه مردم هنگام ورود به پاسگاه فحش بشنون و در هنگام خروج فحش بدن .

در پایان بزارید اعترافی بکنم که الان از به یاد اوردنش شرمنده ام موقع خروج از پاسگاه به سرباز دم در گفتم :

 این مملکت جای زندگی نیست

 

و سرباز هم لبخندی از روی همدردی زد و حالا در حضور شما خوانندگان محترم با افتخار میگم که اشتباه کردم و از سر خشم چیزی گفتم . حالا میگم

 

 

ایران زیبای من بوسه بر خاک پاکت ، ابادت میکنیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 21:47  توسط حمید | 
 

داستانهای کوتاه از من و شما

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
 -ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
 زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
 - ببخشيد آقا اما
ا
ين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
 مرد جواب داد:
 -بله خانم . اما من
اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم

 

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.

 


 دروازه غيب اندكي باز مانده بود . جوانمرد كنار در ايستاده بود . پنهاني داخل را نگاه ميكرد و مي ديد كه خداوند چگونه همه را مي بخشد و چگونه از همه مي گذرد .



جوانمرد لبخند مي زد .



خدا گفت : پس ديدي كه ما همه را مي بخشيم و از همه مي گذريم ، اما نمي بخشيم و به آساني نمي گذريم از آن كه ادعاي دوستی ما را دارد .



جوانمرد باز هم لبخند زد .



جوانمرد گفت : اما ما در اين دوستي پاي مي فشاريم ، حتي اگر از گناه همه بگذري و تنها از گناه دوست نگذري .....



همهء داروندار ما در هستي ، همين است ، از اين دوستي دست بر نخواهم داشت .



و اين بار خدا بود كه لبخند مي زد ، لبخندي به فراخي غيب و به رازناكي شهود .

 

شب بود و دوان دوان و با عجله وارد اتاق شد و همه رو جمع کرد و گفت: فهميديد چي شده؟ گفتيم : نه! چي شده؟
گفت: امروز هم تمام شد

پسرک به زور وارد اتوبوس شد و جايي را براي خود انتخاب کرد و بلافاصله شروع به خواندن کتاب کرد. پيرمرد هم کنار او ايستاده بود و از خود مراقبت مي کرد تا با ضربه ساير مسافران به اين سو و آن سو پرت نشود. پسرک به پير مرد نگاهي کرد و بعد از لحظه اي کوتاه مشغول به خواندن ادامه کتاب شد.
نام کتاب ؛ چگونه به پيران احترام بگذاريم؛ بود

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

داشتم توی عابر پیاده راه می رفتم ، یه 100 تومانی را دیدم ، انگار که ندیدم.مردی اومد جلو و گفت چرا از زمین برنداشتیش؟ گفتم برای من نبود.گفت برمی داشتی و توی صندوق مینداختیش؟! گفتم برای اوناهم نبود و من هم وقت نداشتم 3 روز برم مسجد و 3 بار آگهی بدم و ......رفتم و موقعی ای که برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم پول برای مجری هست و دارن برنامه تهیه می کنن

 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد

 

پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد…
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست

 

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم

   
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط حمید | 
 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

 از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

 تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

 تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

 تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

 تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی...این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟

 تاجر: پانزده تا بیست سال!

 ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

 تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

 تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:47  توسط حمید | 

پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم. برگي حکم داشتم و ديگري

هر چه بود ضعيف بود پايين .

بازي شروع شد حاکم او بود ومن محکوم همه برگهايم رفتند وسر

برگ بيش نماند برگي از جنس وفا رو کرد ، من بالاتر امدم بازي در

دست من افتاد ، عشق امدم !!! با حکم عشوه وناز بريد وحکم از

جنس چشم سياهش ، زندگي حکم پايين من بود و باختم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 23:9  توسط حمید | 

 

 

دنیا را برایت شاد شاد، و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم؛ از امروز تا نوروز از نوروز تا هر روز هر لحظه ات پیروز... عیدت مبارک

 

 

سايه حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامت تن، سرمستي بهار، سكوت دعا، سرور جاوداني اين است هفت سين آريايي پيش كش شما نوروز مبارك باد.

 

 

 بهار را به خاطر بسپار
 
زیبایی دشتها را ، به خاطر بسپار
قشنگی گلها را ، به خاطر بسپار
سبزی سبزه ها را ، به خاطر بسپار
زلالی چشمه ها را ، به خاطر بسپار
قرمزی شقایقها را ، به خاطر بسپار
مهمانی رنگها را ، به خاطر بسپار
پرواز پروانه ها را ، به خاطر بسپار
غنچه ها و شکوفه ها را ، به خاطر بسپار
عشقبازی پرنده ها را ، به خاطر بسپار
بنفشه ها و نسترن ها را ، به خاطر بسپار
رقص لاله ها را ، به خاطر بسپار
زمزمه برگها را ، به خاطر بسپار
باغهای با صفا را ، به خاطر بسپار
نسیم دلپذیر بهار را ، به خاطر بسپار
شادی بچه ها را ، به خاطر بسپار
بهار را با همه دلربایی هایش ، به خاطر بسپار
 
 
نويسنده : عباس رضانیا از بلژیک
+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:55  توسط حمید | 
سلام دوستان 

  سال ۸۵ داره میره با همه خوبیهاش با همه بدیهاش . با روزهای شادی که در اون داشتیم.با غصه ها وافسوسها.همه اش تموم شد و سال جدید داره میاد با شادیهای جدید با غصه های جدید با مشکلات جدید و با پیشرفتهای جدید.

سخنرانی بسه. در سال ۸۵ من خیلی غر زدم.امیدوارم در سال ۸۶ کمتر بشه مردم بهتر زندگی کنن.

 واژه های وجدان دین اخلاق انسانیت و جوانمردی رو بیشتر بشنویم

و  واژه های رشوه دزدی خیانت و کلاهبرداری رو کمتر. و ای کاش اصلا نشنویم.

راستی جدیدا فیلمی ساختن برای اهانت به ایرانی و ایرانیان که در اون به پادشاهان ایرانی بی احترامی کردن . هرچند ما نسل انقلاب تو گوشمون مرتب خوندن که ایران فقط ایران اسلامی ۲۸ ساله ...........ولی میبینید که هنوزم ما رو تو دنیا به نام کورش و داریوش کبیر میشناسن . پس چه کسی باید از حرمت و شان اون بزرگان دفاع کنه ؟ از حرمت کسی که گفته :                                       

چو ایران نباشد تن من مباد

من به عنوان یک ایرانی  از جای خودم بلند میشم و میگم هیچ یاوه گوی بی ریشه ای حق نداره به سرزمین من و به اجدادم که ایران رو به من امانت سپردن نگاه کج بکنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط حمید | 

سلام دوستان خوبم 

سلام .دلم برای همه اتون تنگ شده بود. و برای وبلاگم 

کجا بودم ؟ بیمارستان ....دوران نقاهت رو میگذروندم . به من سوء قصد شد. و موفقیت امیز هم بود.من ترور شدم . به من سیلی زدن. شخصیتم خرد شد. تازه متوجه شدم که بین شما و در اینترنت هم شخصیتی داشتم که برام با ارزش بود و از شکسته شدن حرمتش ناراحتم.

وبلاگ من فیلتر شد   http://www.hamid56.blogfa.com/  به جرم حرف زدن . به جرم گفتن حرفهایی که حالا متوجه شدم اجازه گفتنشو نداشتم . من یه شهروند درستکار این کشور هستم .من کار میکنم  و اگه پست قبلیمو بخونید میبینید که به تازگی مبلغ قابل توجهی مالیات پرداخت کردم.

پس چرا با من اینطور رفتار شد ؟ چرا به من حق حرف زدن ندادن ؟ 

ناچار این وبلاگ رو درست کردم . کاملا شبیه قبلی و متنهای اون وبلاگ رو هم انتقال دادم اینجا  (ممکنه تو بعضی سرورها هنوز فیلتر نشده باشه )

 دلم به درد اومده. احساس میکنم تو یه کشور کمونیستی و تو یه جو خفقان زندگی میکنم. من حق انتقاد ندارم!!! فقط میتونم مثل گوسفند شعارهای موافق بدم و الا باید خفه شم. اقای دکتر احمدی نژاد اینه روش تو ؟  خب چرا ساواک رو راه اندازی مجدد نمیکنی ؟

هر چند میدونم که خبر نداری، مثل همیشه چند نفر ادم ........نمیدونم ، نادون ؟ کم سواد ؟ مهندس کامپیوتر ؟ مزدور ؟ مواجب بگیر؟....... رو مامور کردی که سایتها و وبلاگهایی با این مضامین و این مشخصات و کلمات رو فیلتر کنید. مطمئنم حتی دو جمله از مطالب وبلاگم خونده نشده و فقط با دلالت نرم افزارهای هوشمندتون فیلتر میکنید. فقط باید بهتون یه چیزی رو هشدار بدم . مراقب این رفتارهاتون باشید چون این رفتارها میتونه باعث تولد شورشی ها بشه. وقتی دیدم وبلاگم فیلتر شده به شدت ناراحت شدم .از تو و سیستم اجراییت متنفر شدم فورا تصمیم به تلافی و پاسخگوئی گرفتم ...........

ولی بعد فکر کردم دیدم، که دارم زود تصمیم میگیرم یاد روزهای سربازیم افتادم . یه مدت توی یگان ویژه انتظامی خدمت میکردم .فرمانده امون (اقای امیری) یه مرد 35 ساله با تحصیلات سیکل بود، با 13 سال خدمت درجه ستوان دومی داشت( چون از کمیته اومده بود تو پلیس). روش کارش این بود به ما میگفت ما باید موی دماغ این جوونا باشیم هر کی تو خیابون داره ول میچرخه ، اونایی که بیهدف یه جا ایستاده ان ، حسابشونو برسین بیارینشون پاسگاه بازرسی بدنیشون کنین. گاهی جوونا رو سوار پاترولمون میکردیم و بیرون شهر پیادشون میکردیم که برای بازگشت اذیت بشن..........

من از این کارها خجالت میکشیدم ولی سرباز بودم و زیاد نمیتونستم تمرد کنم. اخرشم به خاطر اینکه سرباز خوبی نبودم تبعیدم کرد یه جای دیگه.......میگم نکنه یکی از امیریها رو کردی مسئول فیلترینگ ؟

امثال این رو در نیروی انتظامی فراوون دیدم. قصد بی احترامی به قشر خاصی رو ندارم .ولی افراد زیادی با لهجه ها و گویش نا اشنا و فرهنگ نا مناسب رو در پلیس دیدم که حرف زدن عادیشون برای یه شهروند محترم اهانت امیز بود . لا اقل در زمان شاه برای استخدام پلیس معیارهای جسمی از قبیل قد و هیکل در نظر میگرفتن ولی الان همونو هم نمیبینیم.

یه لحظه خودتونو جای اون جوونا بزارین ! من خودمو میزارم جاشون :{ تف به این مملکت بی صاحب ،بر پدر صاحب مملکت.......... البته میبخشید ولی مطمئن باش اون جوونا عبارات بدتری به کار بردن }

این رفتارها و برخوردها باعث دلزدگی و نفرت جوون میشه ،خیلی ها رو میشناسم و میشناسین که حرفشون اینه: این کشور جای موندن نیست

یه حادثه که یک سال و نیم پیش اتفاق افتاد : یکی از دوستانم ریختن خونشون بگیر و ببند و دهها اتهام از قبیل : خانه تیمی، فیلم غیر مجاز، روابط نامشروع !!!

اینا رو که میخونین چه تصوری پیدا میکنید ؟ ولی چیزی نبود جشن تولدش بود . اینروزها خانوما با چادر میرن جشن تولد ؟ فیلم غیر مجاز هم فیلمهاییه که مهر اداره ارشاد نداشته باشه. یکی از این مخبر های شیر پاک خورده رفته بود خبر داده بود که امشب تو این خونه خبرائیه و مامورینم که اومدن و ضایع شدن نمیخواستن دست خالی برگردن.

و دوست من تا چند ماه با نفرت تمام این مسایل رو برای من و هر کسی که میدید از قبیل راننده تاکسی و غیره شرح میداد از همون موقع دنبال پاسپورت و کارهاش رفت و الان تو انگلیسه !!!!

پس یه مقدار مواظب سر انگشتانتون باشین.... سر انگشتان شما مسئولین و مامورینی هستن که مستقیما با مردم در ارتباطن و قراره اندیشه ها و تفکر شما رو در جامعه به اجرا بزارن.

شما اقای دکتر احمدی نژاد ایا اندیشه شما اینه ؟

پیشنهاد اصلاحی:

مامورینی که در تماس مستقیم با مردم هستن از میزان کافی: اموزش ، فرهنگ خانوادگی مناسب ‌‌  تحصیلات و توجیه درست وظایفشون برخوردار باشن.

در پایان انتقادی هم از مدیران محترم بلاگفا دارم.ضمن تشکر از زحمات و خدمات عالی شما. بعد از فیلتر وبلاگم بارها ایمیل زدم . در بخش اخبار سایت پیغام گذاشتم و به هر نحو ممکن سعی در برقراری تماس کردم . توقع نداشتم با دولت در بیافتین و وبلاگ منو برگردونین ولی حد اقل میشد یه جواب کوچک بهم بدین که دلم خوش بشه. اینطوری احساس میکنم با یه ماشین برنامه ریزی شده طرف حسابم که فقط بلده برامون وبلاگ بسازه و سرویسهای از قبل طراحی شده ارائه کنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:35  توسط حمید | 
 

سلام دوستان

بعد از نامه ای که به رییس اداره ثبت دادم قلمم گرم شد (بخوانید چانه ) و خواستم نامه ای هم به شهردار شهرمون بنویسم ولی بعد منصرف شدم میدونید چرا ؟

رییس اداره ثبت و رییس دارایی انزلی رو هر وقت بخواین میتونین برین تو اتاقشون و باهاشون صحبت کنین .حتی سرشون غر بزنین و اعتراض کنین.خلاصه اونها یه ادم مثل خودم هستن .ولی اعلا حضرت شهردار انزلی .تو یه اتاق تشریف دارن که درب اتاقش با یه پوشش ضد صدا( مثل درهای دیوونه خونه ها) عایق شده ، و توسط یه منشی گردن کلفت محافظت میشه . دو روز هر بار سه ساعت در اتاقش منتظر موندم که دردمو بهش بگم ولی تا اخر وقت ایشون فرصت نداشتن لابد سرشون شولوغ بوده و داشتن یه فکری برای اوضاع اشفته شهرمون میکردن . فقط نمیدونم چرا یه عده ای شکم گنده به اسم (حاجی )!!! به راحتی سرشونو مینداختن پایین و میرفتن تو و میومدن بیرون .کاش با یکی از این حاجی ها اشنا بودم تا کار من هم مثل اب خوردن انجام میشد. البته از حق نگذریم روز یکشنبه، روز ملاقات عمومیه یعنی بچه یتیمهایی مثل من میتونن این روز از صبح ساعت 6 پشت در زنبیل بزارن تا شاید دو بعد از ظهر نوبتشون بشه و بتونن چهره نورانی شهردارمونو ببیننو و ایشون چند دقیقه ای حرفای بی ارزش این قشر بی پول و بینفوذ رو تحمل کنه. با توجه به این نکات نتیجه میگیریم این شهردار ارزش نامه نوشتن رو نداره.

انگار کم کم این وبلاگ داره میشه یه وبلاگ .....نمیدونم اسمش چیه، جامعه شناختی؟ اسیب شناختی ؟

بیاین یه کم حرف دل بزنیم البته اینبار مختصر و مفید، چون چند تن از دوستان اظهار کردن که وقت و موقعیت مطالعه مطالب مفصل رو ندارن که راست هم میگن.

موضوع : چرا ادارات دولتی ناکار امد عمل میکنن ؟ چرا من و شما که یه ادم معمولی و درستکار هستیم وقتی به پست و جایگاهی میرسیم و فردا میشیم یه کارمند محترم و با شخصیت شهرمون که گره کار مردم به دستمون میافته . مردم رو اذیت میکنیم ؟ رشوه میگیریم تا کارشون رو راه بندازیم؟ چرا حتی رشوه هم نمیگیریم ولی کار رو تا بتونیم عقب میندازیم ، قوانین دستو پاگیرو پیش میکشیم، اگه میلمون باشه در عرض 5 دقیقه کار انجام میشه ولی اگه میلمون نباشه میتونیم چند ماه علافشون کنیم. اصلا چرا اینکارو میکنیم ؟ انگیزه چیه ؟ ببخشید اگه از لفظ ما استفاده میکنم اخه میبینم که این ها هم مثل خودمونن، همشهری، انسان، هم کیش، هم دین،هم زبان، انصافا بهتر یا بدتر از ما نیستن ، اینها خود ما هستیم.

به نظر شما دلیلش چیه ؟ .....ممکنه مربوط به عقده های بچگی باشه ؟ شایدم قبلا قربانی ازارها و اذیتهای دیگران شدیم و حالا وقت انتقامه ! راستی اینو بگم که ارتباطی به فقر نداره ها. اینو مطمئنم چون این رشوه خورهایی که دیدم همشون گردن کلفت و ۲۰۶ سوار بودن. دلمون خوش بود نسل گذشته میره ، نسل جدید جایگزین میشه و اندیشه ها نو میشه همکلاسیهای تحصیلکرده و با سوادمون میان سر کار ولی متاسفانه میبینیم جوونای 24 یا 25 ساله که تازه استخدام شدن دارن طبق عرف گذشته عمل میکنن..

توی شهرداری: اقای فلانی اینو یه امضا بفرمایید لطفا. یه نگاه بیتفاوت و بعد پرتاب پرونده روی انبوه پرونده ها، فردا بیایید......فردا: غیر قانونیه باید فلان طور باشه (سرتونو درد نمیارم این اقا مبلغ صد هزار تومن ازم گرفت تا اعلام کنه کارم قانونیه. ایشون دارای لیسانس، رتبه عالی شغلی،و ... )

وقتی شهردار تو اتاق ضد صدا خودشو حبس میکنه و کارمند مطمئنه که صدای من بهش نمیرسه چه انتظاری ازش دارین ؟

حدود 20 سال پیش بچه که بودم تو مجله خورجین و فکاهیون اینها سوژه روز بود و من بهشون میخندیدم و خوشحال بودم فکر میکردم مردم کم سوادن که این کارا رو میکنن و وقتی من بزرگ میشم دیگه مردم با فرهنگ شدن و این چیزا از مد افتاده ولی ؟ باعث تاسفه

روی سخنم با شماست شما کارمند عزیز ! ایا از اینکه در چنین جامعه ای زندگی میکنی راضی هستی ؟ ایا شما سهم خودتو در ارتقای فرهنگی کشورت ایفا کردی ؟

تا کی با دیدن یه توریست اروپایی باید مثل یه ادم فضایی بهش نگاه کنیم و تو دلمون بگیم اون از من خیلی متمدنتره.....

هیچ وقت یادم نمیره تو یه قسمت از سریال پلیسی ناوارو در مورد سرقتی که تو سوئیس اتفاق افتاده بود پلیس نتیجه گرفت که دزدها سوئیسی نیستن چون یه دستمال کاغذی مچاله شده رو از ماشین به بیرون پرتاب کرده بودن ........ این حرف مثل پتک توی سرم خورد ،چنان حسرت خوردم ......چنان حسرت خوردم

در پایان تو ای هموطن من، بیا از فردا سعی کنیم با ایرانمون مهربونتر باشیم به خدا ایران لایق این زشتیها نیست..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:16  توسط حمید | 

سلام دوستان 

چند روزیه کارم به اداره ثبت اسناد و املاک شهرمون افتاده پدری ازم در اوردن که نگو .تصمیم گرفتم نامه ای به رییس اداره بنویسم و از وضعیت موجود انتقاد کنم .بعدشم به فکرم رسید این نامه رو اینجا منتشر کنم که بشه یه نامه سر گشاده .(مشابه نامه احمدی نژاد به بوش). امیدوارم رییس ثبت فردا صبح زنگ بزنه نماز صبح بیدارم کنه.

 

با سلام حضور ریاست محترم اداره ثبت اسناد و املاک شهرستان بندر انزلی

چون صندوق انتقادات و پیشنهاداتی در اداره ندیدم مستقیما مزاحم اوقات شما شدم ،امیدوارم جسارت بنده را به عنوان انتقادی در جهت سازندگی و اصلاح امور بپذیرید.

مدتی است که اینجانب به جهت پاره ای امور گذارم به اداراتی مثل شهرداری و دارایی و ثبت افتاده که حتما میدانید وضعیت بروکراسی و کاغذ بازی در کشور ما به چه شکل میباشد.الغرض در این بین اداره ثبت که مدیریت ان به عهده جنابعالی میباشد وضعیت خاصی داشت که  بد ندیدم به نظر جنابعالی نیز برسانم هر چند ممکن است از ان باخبر بوده و بیهوده وقت شما هدر رود.

و اما موارد قابل ذکر:

اول اینکه ظاهرا اداره شما ساعت شروع به کار مشخصی ندارد و کارمندان عزیز بسته به حال و حوصله ان روز افتخار حضور میدهند .بنده به خیال خودم صبح خیلی زود خدمت رسیدم که سحر خیز باشم و کامروا گردم ولی کارمند محترم ساعت 9.15 تشریف اورد و مرا ناکام گذاشت . روز دوم که با کارمند دیگری کار داشتم دم در منتظرش ماندم........... ایشان ساعت 9 تشریف اوردند و خیلی اسوده کارت زدند و رفتند جلوس فرمودند ، ظاهرا که هیچ دغدغه ای بابت توضیح دادن به کسی نداشتند.

دوم: همه میدانیم که تغذیه نقش بسیار مهمی  در سلامت انسان ایفا میکند و در این بین صد البته صبحانه مهمترین نقش را دارد. بزرگی فرموده صبحانه را تنها بخور ناهار را با دوستت و شام را به دشمنت بده. و خوشحالم که کارمندان عزیز در همه ادارات نه تنها در ثبت،  این امر را به خوبی رعایت کرده و ارج مینهند.البته با مقداری تفاوت که در این اداره باز  گوی سبقت ربوده شده. مثلا در  اداره دارایی کارمندان معمولا صبحانه را در کشوی زیر پا گذاشته و در حین انجام کار لقمه ای هم (میزنن تو رگ) ولی در اداره ثبت چنین کار بی ادبانه ای انجام نمیشود بلکه بعد از تشریف فرمایی (در هر ساعتی که باشد) کارمند مذکور مفقود گردیده و در ابدارخانه یا جاهای دیگری که دور از چشم حسودان باشد مشغول صرف این وعده با ارزش میشود.  که برای نمونه بنده ساعت 10.20 دقیقه صبح منتظر کارمند عزیزی بودم که میگفتند (رفته صبحونه بخوره). در بانکها هم چنین چیزی به چشم میخورد ولی اصلا حال نمیدهد چون کارمند دیگری هست که کار ان فرد غایب را انجام میدهد ولی در اداره شما باید بنشینیم و در یک انتظار شیرین به سر ببریم.

سوم : کیفیت خدمات و کاری که کارمندان عزیز ارائه میدهند!!!! البته بنده به علت کمبود اطلاعات و سواد کافی در این مورد هیچ نظری نمیدهم فقط به عنوان سوال عرض میکنم که یک سند تنظیم کردن چه مراحل و مشقاتی در بر دارد که برای تحویل ان یک ماه دیگر نوبت میدهند؟ وقتی کارمند عزیز گفت یک ماه ،  بنده دنیا دور سرم چرخید !!! بعدش رفتیم سراغ پارتی و غیره تا تونستیم این یک ماه رو به 15 روز تقلیل بدیم .

ولی خودمونیم نمیشد سه یا چهار روزه تمومش کرد ؟البته بدون منت و پارتی !

 

راستی یه داستان قشنگ براتون تعریف کنم : یه روز تقریبا کارم تموم شده بود و باید یه امضا از اقایی در اداره میگرفتم رفتم تو اتاقش دیدم جا تره و بچه نیست .با توجه به تجربه ای که پیدا کرده بودم حدس زدم چون در رو باز گذاشته پس زود میاد ....یک ربع گذشت نیومد ُپس احتمالا رفته صبحونه بخوره میرم ابدارخونه همونجا امضا میگیرم ..ابدارخونه هم نبود .کل طبقه دوم و سوم رو گشتم نبود . گفتم شاید ساعت کاریش هنوز شروع نشده و ایشون نیومده سوال کردم گفتن اومده چون صبح اومد به همکارا سلام کرد،دیگه داشتم نگرانش میشدم ! اگه گم بشه ..جواب مادرشو کی باید بده ؟

رفتم باز تو اتاقش  منتظر موندم دیگه داشتم عصبانی میشدم این دیگه خیلی مسخره بود اخه چقدر تحقیر به خاطر یه امضا !!!!

حسابی توپمو پر کردم که اگه دیدمش حالشو بگیرم، کارم که تموم شده بود و خرم از پل گذشته بود اقلا حال اینو بگیرم دلم خنک شه.

رفتم تا دارایی کار اونجا رو تموم کنم بعد بیام سراغ این، پرونده رو گذاشتم رو میزش رفتم و یک ساعت بعد برگشتم دیدم گل پسر تشریف اورده با اون کله کچلش .با حس خشونت رفتم جلو گفتم این پرونده منه بعدش........ اقا چشمتون روز بد نبینه چنان با خوشرویی و برخورد محترمانه کارمو انجام داد که اتیشم خاموش شد عین خاکستر ریختم رو زمین .حال کردین گردن کلفتی مارو !!!

از مشکلات گفتیم کمی هم از محاسن بگیم:

برخوردها و پاسخها اکثرا با خوشرویی و محترمانه بود حالا گاهی بیشتر و گاهی کمتر .

بعضی عزیزان مارو شرمنده کردن و به اصطلاح ادمای (کار راه بندازی بودن) مثلا اقای اکبری در بایگانی،  بنده نامه ای داشتم که شما باید امضا میکردین و بعد از بایگانی پرونده امو میگرفتم .که الحمدلله نه شما تشریف داشتین تو اداره و نه معاونتون ،البته میدونم که برای گردش نرفتین بیرون ولی خب  کی باید امضای ما رو بده ! طبق معمول امروز بریم فردا بیایم   درسته ؟ خلاصه این عزیز با اینکه اصلا منو نمیشناخت (حق داشت هیشکی منو نمیشناسه)  پرونده منو بهم داد و گفت امضاتو وقتی رییس اومد خودم ازش میگیرم.کلی حال کردم

  یا یه مورد دیگه: یه کارمند عزیز کاری رو که طبق عرف باید دو روز منو علاف میکرد رو پنج دقیقه ای تحویلم داد و گفت دیگه همکارا اینقدر وقت شما رو تلف کردن روم نمیشه بگم پس فردا بیای، هرچند حرفش از فحش بدتر بود ولی خب باز دمش گرم.

 در پایان میخوام از اقای اکبری و مسعودی و خانوم نعمتی اگه اشتباه نکنم (رییس بخش املاک همون که عینکیه و مسنتره) و کارمند دفتر (همون تپله) گلایه کنم به خاطر اینکه این چهار نفر همیشه زودتر از من میومدن اداره و حال منو میگرفتن.

در اینجا از ریاست محترم اداره ثبت خدا حافظی میکنم.

 

در پایان یه پیشنهاد: 

بنده امروز از ساعت 8 صبح تا 1.20 دقیقه بعد از ظهر تو اداره دارایی از این طبقه به اون طبقه و از این اتاق به اون اتاق می رفتم،  خوندنش اسونه ها. یه کم فکر کنید ببینید من چی کشیدم. بارها رفتم از این کارمند امضا گرفتم اونطرف شماره زدم این ور فیش گرفتم اون ور سر پا موندم این ور نشستم .

با اینکه هوا برفی بود و سرد ، از عرق و گرما داشتم میپختم از بس که از این پله ها بالا پایین رفتم. میدونید چی جالب بود؟ پرونده رو میبری طبقه  دوم اتاق بازرس ُ طرف میخونه میگه این چرا اینطوری نوشته باید اونطوری مینوشت  برو درستش کن برمیگردی طبقه اول،  طرف با یه نگاه  عاقل اندر سفیه نگات میکنه میگه برو به اون اقا بگو که ....... دوباره بر میگردی طبقه دوم و به اون اقا میگی که ...........امضا رو میگیری اینجا بعد از هر امضایی که میگیری باید پرونده رو ببری طبقه سوم دبیرخونه خانومایی که دارن راجع به وام احمدی نژاد حرف میزنن، برات شماره بزنن. برای بار شونزدهم شماره میزنی باز میری  به طبقه.... اتاق ....از اونجا به اونجا و باز هم و باز هم .......

بدتر از همه اینه که تو طبقه چهارم برای بار چندم  بهت میگن یه فتوکپی کم داری برو فتو بیار . از چهار طبقه میای پایین و تو این برف و بوران میری یه عکاسی پیدا کنی و فتو بگیری، شما هم  یاد دخترک کبریت فروش افتادین ؟ اره خیلی بد بود احساس حقارت بهت دست میده وقتی اینطور ابلهانه از این اتاق به اون اتاق میفرستنت  حالا توقع ندارم مثل کشورهای پیشرفته همه کارها در عرض چند دقیقه انجام بشه ولی : به نظر من میشه سر و سامانی به این سیستم کاغذ بازی اشفته بدیم. مثلا اینطوری :

صبح ارباب رجوع میاد به کارمند مربوطه مراجعه میکنه و تقاضاشو مطرح میکنه .کارمند مربوطه یه برگه یاداشت از پیش تکثیر شده مربوط به تقاضای شخص رو بهش میده. تو این برگه نوشته هایی هست  شامل  1.مراحل و مقررات کار  2.مدارک و فتو کپی هایی که مورد نیازه 3. بخشهایی که باید مراجعه کنه و اتاقهایی که باید بره 4.مدت زمانی که قانونا هر مرحله باید طول بکشه

اگه چنین بود مجبور نبودم مثل ادمهای کور بگردم دنبال اتاقها و اشخاص،  برای فتوکپی چندین بار از دارایی برم عکاسی و دوباره برگردم و ساعتها وقتم بیهوده هدر بره. بابا من به جهنم ، من عین اسب تو این پله ها میدویدم، کلی پیر مرد و پیرزن دیدم که پله ها رو یکی یکی طی میکردن بنده خداها.یکی از اینا رو این پله ها سکته کنه یا قلبش بگیره  کی جواب میده ؟

این همه  فلاکت میدونید برای چی بود ؟ برای اینکه 170.000 تومن مالیات ازم بگیرن !!!!! خب این لامصبو به شکل قبض بفرستین در خونه ام دیگه مسلموناااااااااا. 

 

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:14  توسط حمید | 
  

سلام دوستان.

این روزها عجب ادم گیری شدم من، یکی نیست بگه اخه تا حالا کجا بودی پس؟ تا یه کاری میخوایم بکنیم میاد گیر میده..........

حق دارین خودمم شرمنده ام ولی انگار کار از بیخ خرابه که باید به همه چیز گیر داد. مثلا همین ولنتاین بدبخت ..چیز بدی نیست که ،نکنه هست ؟

ولنتاين را همه مى شناسیم. چرا كه چند سالیه اين رسم بيگانه در ديار ما پیدا شده و با نزديك شدن به اواخر بهمن ماه تکاپوی ملموسی رو در زندگی روزمره مون به جریان میندازه.

سالها بود که عشق ، دوست داشتن و از این قبیل در مملکت ما تابو شده بود، حرف زدن در این باب زشت و ناپسندبود. البته الان خوب شده قبلا با باتوم و کتک و بزن و ببند عشق رو از سرت میپروندند تا به راه راست هدایت بشی .

ولی انگار کم کم مسئولین فهیم ما دارن متوجه میشن که با جریان رود نباید مخالفت کرد چون نتیجه اش سیل و ویرانیه، بلکه باید اون رو در جهت مناسب هدایت کرد تا موجب ابادی و برکت بشه

چند سالیه که جشن و مراسم روز ولنتاین مهمون جوانان ایرانی شده .اول از همه بگم که خوبه. خیلی خوبه

جشن خوبه احساس شادمانی کردن و مهر ورزیدن حتی از نوع امروزی و گاها بچه گانه اش خوبه. من از ولنتاین متشکرم که ما رو به یاد مراسم کهن و پر بار خودمون انداخت.و جالب اینکه سه روز بعد از ولنتاین فرا میرسه . روز سپندار مزگان

احتمالا اسمش برامون نا اشنا و تلفظش کمی سخته.این روزها مردم برگزاری جشنها و مناسبتهای خارجی را نشانۀ تجدد، تمدن و تفاخر میدونن.

به زبون اوردن ولنتاین ، گوود بای پارتی، کریسمس و از این قبیل ،هم راحتتره برامون و هم کلاس داره . مگه نه ؟  تعارف نکنید متاسفانه همینطوره.

ایرانیان کهن سپندار مذگان رو بنا نهادن تا ابراز محبت و مهرورزى به بوته فراموشى سپرده نشه! با اين تفاوت و برترى كه متعلق به خودمون و متناسب با فرهنگ و روحيات خودمانه و در ضمن این روز در ايران باستان، از بيست قرن پيش از ميلاد، بنا نهاده شده جالبه بدونيم که اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادفه با 29 بهمن، يعني 3 روز پس از ولنتاين فرنگي!

افتخار میکنم که بارها این نام رو تکرار کنم اين روز "سپندار مذگان " نام داشته

مطابق عقايد و اصول مذهبى ما ایرانیان در قدیم ، زمين گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق است. چرا كه با فروتنى، تواضع و گذشت به همه عشق مى ورزد و زشت و زيبا را به يك چشم مى نگرد و همه را چون مادرى در دامان پرمهر خود امان مى دهد. زمين نماد عشق و همانند زن، زاينده و آفريننده است.» در اسطوره ها، اين روز به ايزدبانوى نگهبان زمين ، يعنى «اسپندارمد» تعلق دارد. سپنته آرمئيتى با نمادى زنانه، دختر اهورامزدا، چهارمين امشاسپند است. وى در عالم معنوى، مظهر عشق، تواضع و فروتنى و در عالم مادى، نگهبان زمين و زنهاى درستكار و عفيف و شوهردوست است و تمام خوشى هاى دنيا در دست اوست. وى موظف است زمين را خرم، آباد و بارور نگاه دارد. به اين جهت، هر كس به كشت و كار و آبادانى بپردازد، خشنودى سپندارمذ را فراهم مى كند

در كتاب ابوريحان بيرونى در خصوص اين روز آمده است كه «اين جشن ويژه زنان و روز ارج گذاشتن به زنان نيكوكار بوده كه در آن از شوهران خويش پيشكش دريافت مى كرده اند، شادى، تفريح، عشق ورزى، قدردانى، هديه و پيشكش دادن و يارى رساندن، به خصوص در مورد زنان، به دوش گرفتن وظايف زنان توسط مردان و استراحت كامل آنان از كار و تلاش به پاس تلاش يك سالشان از مهمترين مشخصه هاى اين جشن بوده .

اسفندگان نیز از جمله جشن هاي ماهيانه ایرانیان است. بنا بر گفته ابوريحان بيروني در ايران قديم جشني با نام مزدگيران يا مردگيران در بين مردم رواج داشته است. از ويژگيهاي اين جشن كه زمان برگزاري آن 5 روز نخست ماه اسفند بوده، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش، و فرمانبرداري كامل مردان از زنان بوده است. در اين چند روز به پاس تلاش يكساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت هاي يك زن را تجربه مي كردند و در عين حال دادن هديه در اين روز به زن خانه از آداب و رسوم جشن بوده است.

دوستان عزیز این تنها دو مورد کوچک از فرهنگ عظیم ایرانیه. فکرشو بکنید ایرانیها در دوهزار سال قبل از میلاد مسیح چنین کار فرهنگی .........(لغت مناسب یافت نشد) انجام دادن که از همسران و معشوقشون تشکر و قدر دانی کنن و ایین مهر ورزی رو به زیباترین نحو ممکن به جا میاوردن در حالیکه همه ما میدونیم امریکاییها همین دویست سال پیش هنرشون این بود که کی سریعتر هفت تیر میکشه. ایا شایسته من و شما به عنوان یک ایرانیه که بیایم چنین رسمی رو که خودمون برترش رو داریم از غرب به عاریه بگیریم ؟

بسيارى از صاحبنظران بر اين باورند كه جشن ولنتاين پاسخى است به يك نياز: نياز به شادى و يكى از اصلى ترين دلايل رواج گسترده اين جشن را در جامعه محدود بودن روزها و مناسبت هاى شادى مى دونن.

مراسم عزاداری محرم و صفر عزاداری برای درگذشت و شهادت بزرگان دینی و سیاسی و سایر مقدسات در جامعه ما بسیار پر رنگ و با نمود زیاد برگزار میشود رادیو، تلویزیون و سایررسانه ها با گستردگی ویژه به انها میپردازند ولی مراسمهای شادی بخش که تاثیر این عزاداری ها را در روحیه ما تعدیل کند بسیار محدود و کمرنگ میباشد.

به عقيده داور شيخاوندى (جامعه شناس): «اگرچه اين رسم برگرفته از يك سنت اروپايى، آمريكايى است، اما در كشور ما به دليل اينكه روزهاى شاد بسيار كمه، جوانان روز ولنتاين را جشن مى گيرند» ایشون، برگزارى ولنتاين و بزرگداشت مهر و محبت را ابتكار خود جوانان ایرانی مى دونن هر چند نامی غربی بر ان خودنمایی میکنه.

 

محمدعلى الستى نيز مى گويد: «به دليل اينكه ما نتوانسته ايم عناصر فرهنگى خود را براى جوانان به روز و جذاب كنيم، جوانان به اين فرهنگها روى آورده اند ».

دکتر حمید (حرف دل ) میگوید: متاسفانه دولت ما با برخوردی منفعلانه به گذشته غنی و پر بار ایران مینگرد تو گویی که اینان اصلا ایرانی نیستند. هر عمل و نبوغی که در زمان جهموری اسلامی صورت نپذیرفته باشد لاجرم ناپسند و محکوم به فراموشیست. اگاه باشید که چند سال دیگر به جای سفره هفت سین باید درخت کریسمس تزئین کنیم و به جای شب یلدا میبایست مراسم روز شکر گزاری پا داریم.

در پى اين مباحث ، به نظر مى رسد نياز به شادى و عدم توجه و پاسخگويى به اين نياز در جامعه ُمحورى ترين دليل براى رواج جشنى بيگانه در كشورى است كه فرهنگ آن ريشه در جشن و شادى و مهرورزى دارد. كشورى كه به قول ابوريحان بيرونى در كتاب آثارالباقيه، شمردن شمار جشن هاى آن همانند شمار كردن آبگذرهاى يك سيلاب غيرممكن است. آرى ، واقعيت فراموش شده هم همين است كه فرهنگ اصيل ايرانى فرهنگ شادزيستى، شادباشى، شادگويى و شادخورى است ؛ و در يك كلام، فرهنگ جشن و شادمانى است. جشن هاى ۱۲گانه ، آيين هاى نوروزى، جشن سده، گاهنبارهاى (جشن هاى ) ششگانه به يمن شش آفرينش بزرگ جهان، جشن تولد خورشيد (يلدا) و هزاران مراسم ديگر ، خود، مؤيد پيوند عميق و ديرينه فرهنگ اين مرز و بوم با جشن وشادى است.

شايد، اگر ولنتاينى نمى آمد، دليلى نيز، براى شناختن و شناساندن داشته هاى خودمان احساس نمى شد. هميشه به همين منوال بوده؛ بى خيال، دست روى دست مى گذاريم تا مشكلى همچون تلنگرى ما را به خود آورد. آنگاه به تكاپو مى افتيم و «كاسه چه كنم چه كنم به دست مى گيريم

ولى در پى تجربه، ديگر همه دانسته ايم كه در رابطه با اينگونه مسائل فرهنگى و اجتماعى ، بهترين راهكارها از نوع فرهنگى و اجتماعى است و استفاده از زور و فشار، اگر تأثيرى هم داشته باشد مقطعى و زودگذر خواهد بود . همانگونه كه در سالهاى گذشته ، در پى اخطار به مراكز فروشى ُ كه ولنتاين را با ارائه كالاها و هداياى اين روز، ترويج مى دادند، براى مدتى نام ولنتاين از سردرمغازه ها پايين كشيده شد؛ ولى با اين وجود، همچنان شاهد حضور هدايا و كارت پستالهاى بيشتر و متنوع تر ولنتاينى به عنوان صدرنشين ويترين مغازه ها و افزايش طالبان آنها هستيم و بايد توجه داشت كه ولنتاين نيز همچون ديگر پديده هاى فرهنگى ، اجتماعى تا زمانى به حيات خود ادامه مى دهد كه بتواند نيازى را پاسخگو باشد و كاركردى را ايفا نمايد.

محمدعلى الستى معتقد است انسان داراى يك سرى نيازهاست و هر فرهنگى كه بهتر به اين نيازها پاسخ دهد، فراگيرتر خواهد شد.

باز هم عقیده خودمو تکرار میکنم .این سر (دولت جمهوری اسلامی) باید به بدن ایران کهن متصل بشه تا ایران معنا پیدا کنه تا بتونیم این سر رو بالا بگیریم.

تا وقتی که با فحش و نفرت از گذشته خودمون یاد کنیم و یا بدتر از اون اصلا یادی از گذشته خودمون نکنیم و همش بگیم در طی 28 سال انقلاب پر شکوه.............وضعیت همینه، در زمینه فرهنگی از امریکا که 300 سال تاریخ داره بسیار عقب هستیم و باید خودمونو با کشورهایی که به تازگی از زیر یوغ استعمار فرانسه و انگلیس ازاد شدن مقایسه کنیم.

در این بین تا این مسئولین از تحجر و جمود فکریشون بیرون بیان شاید سالها طول بکشه پس من به عنوان یک ایرانی، یک ایرانی که به ایرانی بودنش افتخار میکنه و ازادانه دین پاکیزه و کامل اسلام رو به عنوان برنامه و راه زندگیش انتخاب کرده از شما دوستان عزیزم میخوام که کمک کنید به ریشه و اصل خودمون متصل بشیم برای شروع میتونیم تلاش کنیم با تاثیر گزاری روی دوستانی که به ما اعتماد دارن روز مهر ورزی و عشق رو از 26 بهمن به 29 بهمن روز (سپندار مذگان ایرانیان باستان) تغییر بدیم.

با تشکر

حمید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:12  توسط حمید | 
 

سلام دوستان

امروز میخوام عقاید شخصیم در مورد انقلاب ایران رو خدمتتون عرض کنم . و خوشحال میشم شما هم نظرات ارزشمندتون از ناسزا گرفته تا دعا رو به سمع من برسونین

بیایم از اول اولش شروع کنیم اصلا ایا شاه ادم بد و خیانتکار و نا لایق و .......بوده یا نه ؟

ایراداتی که بر شاه وارد میشه :

1 .میگن خود فروخته بوده و دست امریکاییها رو در ایران باز گذاشته. شاید اگه من و شما هم بودیم همین کارو میکردیم . از اون زمان تا همین امروز کشورهای مختلف برای برخوردار شدن از کمک و حمایت کشور ثروتمند و قدرتمند امریکا امتیازات کم یا زیادی رو به امریکا میدن مثلا بسیاری مثل کشورهای عربی ،ژاپن و اذربایجان و غیره به امریکای اجازه احداث پایگاه نظامی رو در خاک خودشون دادن . به نظر شما اونا خودفروخته و ....هستن ؟ یا خوششون میاد چند تا امریکایی عوضی بیاد تو خاکشون!!!

شاید کمترین امتیازی ایران در مقابل این ، کسب کرده بود این بود که ابر قدرت خاور میانه بود قدرت بیمنازع منطقه. قدرتی که الان اسراییل ، امارات ،و حتی اذربایجان دارن براش شاخ و شونه میکشن. از عراق بگذریم که در پاسخ به خروج ایران از این حمایت چه با ایران کرد. لطفا به دور از تعصبات ایرانیمون به قضیه نگاه کنیم نمیگم درست بود ولی سیاست یعنی همین، یعنی گاهی کارهایی رو انجام بدیم که میدونیم چندان درست نیست ولی نتایجی رو در بر داره که در نهایت به صلاحه.

ما دشمنی با امریکا ،این غول احمق رو به جون خریدیم ، خیلی چیزها رو با این کار از دست دادیم .خیلی چیزها ...به شمار نمیاد ولی چند نمونه اشو نام میبرم 1- جنگ ایران عراق . هشت سال جنگ نفس گیر که صدها هزار جوان برومند ایرانی رو به کام خودش کشید .هشت سال تولید و سازندگی و پیشرفت متوقف شد و به جاش ترس و اضطراب و خون ، مادران داغدار، زنان بیشوهر و خرابی و موشک نصیب ایران شد. هواپیمای مسافربری ما رو با موشک به خاکستر تبدیل کرد و سیصد ایرانی رو به کام مرگ فرستاد و با پوزخندی گفت اشتباه شده!!! امام عزیز که با غرور میگفتند امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند .....فکر اینجاشو کرده بودن که خیلی غلطها میتواند بکند اما ما توان پاسخگویی رو نداریم ؟میتونستیم کمی از غرورمون بکاهیم و دست دوستی مصلحتی با این ابر قدرت احمق بدیم تا از شرش در امان باشیم..(( با دوستان مروت با دشمنان مدارا))

2-خط لوله ای که قرار بود از ایران بگذره و ایرانو تبدیل به یه شاهراه حیاتی در منطقه بکنه . ولی به خاطر دشمنی امریکا این خط لوله ایرانو دور زد ، با هزینه بیشتر از باکو جیحان گذشت واذربایجان دهن کجی تحقیر امیزی به ایران کرد.......اذربایجان!!!!! خنده دار نیست ؟

ببینم، در زمان شاه ما غرور بیشتری داشتیم یا در حال حاضر ؟ که در جواب زورگوییهای دنیا( به حمایت امریکا) فقط میتونیم دندانهامونو از خشم به هم بفشاریم و ارزو کنیم روزی بتونیم پاسخ این ظلمها رو بدیم.

2-شاه جنایتکار بود مردمشو دوست نداشت و عده زیادی از مردم رو به خاک و خون کشید

راستی شاه در برخورد با این انقلاب کلی بزن و بگیر و کشتار و .اینها راه انداخت پس اون واقعا یه جنایتکار بوده ؟

به نظر من نه. گفتنش یه کم شاید سخت باشه ولی من فکر میکنم این برخورد شاه رفتار طبیعی هر نیرویی برای بقای خودشه.

مگه نه اینکه الانشم صدها جوون معترض از دانشجو گرفته تا کارگر و غیره که اعتراضشون کمترین بوئی از سیاست و نارضایتی از حکومت رو میداده الان جایی هستن که عرب نی انداخت.

اگه میخواین بدونین اون زمان چه خبر بوده تو یه جای مناسب مثل تجمع دانشجویی یا تو جمع چند تا مسئولی که تو مسجد دارن جانماز اب میکشن چند کلمه حرف اضافه بزنین اونوقت وقتی دارن پرونده اتونو براتون میخونن دو تا شاخ رو سرتون سبز میشه.

مثال بزنم ؟

چندی پیش تو کافی نت مشغول بودم که یه هو مامورین اماکن اومدن بازدید با لحن نظامی و خشن رو کردن به منشی اونجا که یه دختر خانوم کم سن و سال بود حدود 20 ساله یه مقدار سین جیم کردن. اینقدر بد حرف میزدن که دختره هم جبهه گرفت و اونم تند جواب داد.صدا ها رفت بالا و بعد دختره داد زد اقا چرا ابرو ریزی میکنین اینجا محل کسبه چند تا جوون که مشتری بودن بلند شدن گفتن اقا این چه طرز حرف زدن با یه خانومه !!!

طرف بیسیمو در اورد ..........از سوسک سیاه به خرمگس اینجا شورش پیش اومده ادرس .....فورا نیرو اعزام کنید....

به همین راحتی.!!! بقیه داستانو نمیتونم تعریف کنم چون حوصله بازداشتگاهو نداشتم فورا حوزه استحفاظی سوسک سیاه رو ترک کردم.

مثال دوم : دوستی دارم که مسیحی هستش یعنی اقلیت مذهبی به حساب میاد.این دوستم جزو یه مذهب خاص مسیحیه که اونارو موظف میکنه که دینشونو تبلیغ کنن همیشه یه انجیل کوچیک تو جیبشه و به جا و بیجا درش میاره و ایاتی از اونو برامون میخونه. دوران دبیرستان با هم بودیم. از وقتی رفت دانشگاه همش میناله که اطلاعاتیا اذیتم میکنن همش منو تحت نظر دارن منو میکشونن دفترشون سوال و جوابای احمقانه میکنن و یه روز هم که با هم بودیم گفت این ساعت باهاشون قرار دارم گفتن میایم دنبالت . دیدم که یه پیکان با یه ادم ریشو اومد سوارش کردن بردن. به جرم تبلیغ دین !!! اینم شد دلیل ؟ اگه اینطوره همه اخوندا و طلاب ما رو تو ممالک دیگه باید دستگیر کنن و تحت تعقیب قرار بدن. به زور میخوان ما رو مسلمون نگه دارن ؟ اونم چه مسلمونی روی هر چی کافره سفید کردیم.

اصلا ببینم کوی دانشگاهو مگه یادتون رفته ؟ میدونید چند نفر کشته و زخمی شدن ؟ما که نفهیدیم شما اگه فهمیدین به ما هم بگین از یک نفر تا چهل نفر ذکر شده.

بیاید یه نتیجه گیری بکنیم هر دولت یا حکومتی که در حال اداره جامعه هست خودشو بر حق و در حال انجام وظیفه اخلاقی ،شرعی،دینی و...........میدونه و اگر کسی بر سر راهش قرار بگیره (حتی اگه احساس کنه که کسی ممکنه کوچکترین مزاحمتی ایجاد کنه) تکلیف الهی بر خود میدونه که اونو به هر طریق ممکن از سر راه برداره. و اصلا اینو جنایت و کشتار و ...اینها نامگذاری نمیکنه. حالا چه شاه باشه چه جمهوری اسلامی و چه دولتهایی که بوق و کرنای ازادی و دموکراسیشون گوش فلک رو کر میکنه ، به نظر شما اگه دولت دیگه ای بعد از جمهوری اسلامی سر کار میامد کمتر از اونی که ج اسلامی از شاه بد میگه از ج اسلامی بد میگفت؟ و هزاران دلیل و برهان برای صحت و سقم گفته ها ش ارایه نمیکرد ؟

خب حالا ببینیم این اقای شاه چه کارها کرده اون زمان. ما که نمیدونیم این دولت هم که نمیگه، هنر این دولت شده اینکه هنوزم وقتی به روستای یاخچی اباد برق میرسونه میگه الان این شونصدمین روستاییه که بعد از انقلاب برق رسانی شده.

یکی نیست بگه اگه میزاشتین شاه با همون سرعت اباد سازی ایران رو مدیریت کنه الان ایران جزو مدرنترین کشورهای جهان و حد اقل مدرنترین کشور خاور میانه بود. نه اینکه ترکیه و کشورهای عربی به ایرانیها به دیده حقارت نگاه کنن.و برای زنهای ما دندون تیز کنن.

شاه نه خائن بود نه جنایتکار شاه یک ایرانی بود که با همون مقدار هوش و سوادی که داشت سعی در اداره امور مملکت داشت حالا کمی و کاستیهاش به جای خود ولی به نظرم خیلی خوب داشت پیش میرفت اینو به جرات میگم اگه همش یک سال دیرتر انقلاب میشد ایران ابرقدرتی شده بود که دیگه عراق در نبود شاه هم حتی فکر حمله به ایرانو به سر راه نمیداد.

میدونستین ایران چندصد فروند اف 16 و ناو جنگی و ..........و یک ناو هواپیما بر خریداری کرده بود که در حال تحویل گرفتنش بود. اما با انقلاب و تسخیر سفارت امریکا همه این داراییها توقیف شد. .......بگذریم از بحث دور نشیم گفتنی زیاده.

مخلص کلام : من در راهپیمایی 22 بهمن شرکت میکنم به احترام جوانان معتقدی که با خون و اعتقادشون حکومت شاهنشاهی رو به حکومتی برتر و مدرنتر به نام جمهوری ارتقا دادن .

هر چند این حکومت 1- با بیکفایتی و سو مدیریت کار میکنه 2- چهار تا دونه سیاستمدار درست و حسابی توش پیدا نمیشه 3- فساد اداری در سطحی بیش از متوسط رواج داره ( الحمدلله به دلیل نداشتن امار و ارقام معتبر تو این مملکت هیچ کس از هیچی خبر نداره که اینم از مصداقهای سو مدیریته به نظر من)

4-حکومت به نوعی مذهبی و محدوده ، مسئول و مدیر نمیتونه هر کاری که به صلاح اصلاحاتش میدونه انجام بده چون برای انجامش باید به خیلی ها جواب پس بده . اونم به چه کسایی

بیایم منصفانه و بدون تعصب به قضیه نگاه کنیم

ایران در سال 57 یه جهش بزرگ فکری و سیاسی کرد، ایرانی اونقدر رشد کرده بود که دیگه شعورش بهش اجازه نمیداد یک نفر بهش حکومت کنه ایرانی میخواست اگر تصمیم مهمی تو مملکتش گرفته میشه اون هم تاثیری در اون داشته باشه. و راهی جز انقلاب نبود

به امید روزی که این حکومت نو پا جون بگیره و احزاب کاردان و قدرتمندی تشکیل بشن که بر سر بهتر کردن وضعیت کشوری که همه ما عاشقانه اونو میپرستیم با هم رقابت کنن.

اینو نگم میترکم، این انرژی هسته ای که برای دستیابی به اون داریم از هر سو تهدید میشیم و به خاطرش ما رو به پای انواع میزهای محاکمه و مواخذه کشوندن و همچنان هم ادامه داره. 28 سال پیش داشت تو بوشهر راه اندازی میشد بیست و هششششت سااااااال متوجهین ؟

دودستی هم داشت تقدیممون میشد.بدون تحقیر بدون چون و چرا ........

در تاریخ اومده که داریوش در جنگ با اسکند شکست خورد و به کوهها فرار کرد مدتی بعد اسکندر پیکربی جان داریوش رو در حالی پیدا کرد که سردارانش او رو تنها گذاشته و روی زمین افتاده بود . اسکندر شنل لباسش رو باز کرد و روی داریوش انداخت و دستور داد با احترام او را به خاک بسپارند...........دشمن با یک پادشاه ایرانی چطور رفتار میکنه !!!!! ما با پادشاه مخلوعمون چه کردیم و داریم میکنیم ؟ ایا اسکندر نمیتونست دستور بده او را تکه تکه کنند و از دروازه های شهر اویزان کنند تا درس عبرتی بشه برای دشمنانش ؟

توصیه من به عنوان یک ایرانی وطن پرست:

جمهوری اسلامی باید به جای اینکه از 10 تا 22 بهمن شاه رو مسخره کنه، فحش بده ونمایشها و فیلهمای ابلهانه بسازه برای کوبیدنش، و به 28 سال عمرش بنازه ........

میتونه یه کار خیلی بزرگ بکنه میتونه در این زمان همراه با جشن پیروزی انقلاب و تجدید حیاتی نو برای ایران عزیز..از شاه و خدماتی که کرده قدر دانی کنه به 2500 سال تاریخ شاهنشاهی قدرتمند ایران افتخار کنه و سوگند بخوره به روح پادشاهانی که برای ایران حکومت کردند برای ایران جنگیدیند و برای ایران مردند، که با تمام وجود از خاک این سرزمین و منافعش محافظت کنه...

 

 

با عرض پوزش از دوستان به خاطر پراکنده گوئی و نقصان ...........دلیلش اینکه در این مقوله حرف خیلی زیاده و من سعی کردم تا حد ممکن مختصرش کنم بیصبرانه در انتظار نظرات شما هستم .دوست دارم بدونم شما چطور فکر میکنید.

ضمنا این وبلاگ دیگه داره زیادی سیاسی میشه ها .این بار تا نبستنش باید یه چند تا شعر عاشقانه بزارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:7  توسط حمید | 
 

سلام دوستان

امشب دو تا از دوستانم اومدن پیشم با عصبانیت بحث اجتماعی راه انداختن .

دوست دارم حرف دل شما رو هم درباره این بحث بدونم.

موضوع بحث: کمک مالی ایران به حزب الله لبنان و فلسطین

دوستان میگفتن در حالی که ما این همه خودمون مشکلات مالی داریم این همه جوون بیکار داریم که باید براشون سرمایه گذاری بشه و........ درست نیست چنین کمکهایی به این افراد بشه

ظاهرا از ماهواره شنیده بودن که ایران اخیرا 20 میلیون دلار کمکهای مختلف به حزب الله کرده که حزب الله و جنبش فتح بر سر دریافتش با هم دچار اختلاف شدن .  (اول اینو بگم که ماهواره ها و رسانه ها در دست اربابان رسانه ها هستن که در صدر اونها امریکا و اسراییل قرار دارن و هیچ تعهد اخلاقی و مذهبی و ........ندارن که حق رو بگن)

مسئله اول: چرا ما به فلسطین و حزب الله کمک میکنیم ؟ ایا اونها دوستان و خیرخواهان ما هستند ؟ در حالی که ایران هرگز از اعراب خیری ندیده ! چند مصداق برای این گفته عرض میکنم.

1.- رقابت و کل کلشون در زمان شاه که از ترس ایران که ابر قدرت منطقه بود صداشون در نمیومد

2-.  جنگ ایران و عراق که همه اعراب به صدام کمک کردن چه کمک تسلیحاتی چه نقدیُ.  کمک کردن تا صدها هزار  نفر از بهترین و معتقد ترین جوونهامون رو به خاک و خون          بکشه .خودم تو اخبار شنیدم پادشاه عربستان از صدام درخواست کرده بود وامهایی رو که به خاطر  جنگ با ایران از عربستان گرفته بود باز پرداخت کنه .صدام در جواب گفته بود که عراق برای جامعه عرب جنگیده و خودشو به خطر انداخته و هیچ دینی به اونها نداره .

3.- ادعای امارات در مالکیت جزایر سه گانه عربی که عربستان و چند تا کشور عربی دیگه هم به اضافه استعمارگر پیر انگلیس ازش حمایت کردن و سعی در ایجاد تنش و نا امنی دارن.

4-ادعای اعراب در تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی که به نظرم از همه وقیحانه تره.

شما هم اگه موردی دارین بفرمایین. خلاصه با این جمع بندی میبینیم که اینها چندان هم ارزش دلسوزی و حمایت ندارن حتی اگه کمی واقع نگر باشیم باید سعی در مقابله و رویارویی با اونها رو هم بکنیم.

حالا به نظر شما اگه ایشالله روزی فلسطین و لبنان ازاد بشن و اسراییل نابود بشه .....برخورد این دو کشور با ایران چه خواهر بود ؟؟

ایا قدردان زحمات و سختی که به خاطر اونها میکشیم هستند ؟ ایا میفهمند که از شکم گرسنه و محروم ایرانی بریدیم و به اونها دادیم ؟

ایا میفهمند که بخش بزرگی از مشکلات جامعه ما ، تحریمهایی که داریم تحمل میکنیم ، دشمنیهایی که میبینیم ، سختیهایی که میکشیم همش به خاطر حمایت سیاسی ایران از اونهاست ............؟به راستی کدام کشوری تا امروز چنین کاری برای کشور دیگه کرده؟ به نظر شما ایا ایران داره نقش دایه مهربانتر از مادر رو بازی نمیکنه؟

خوبه!! حرفی نیست ...دفاع از حق... حمایت از مظلوم ...برخورد با ستمکار.. اینا همه خوبه ولی اخه به چه قیمتی؟ اونم در این دنیایی که اینا چندان خریداری نداره و تازه نتیجه این کار ما چه بوده؟ ایا ستمکار ضعیف شده ایا مظلوم رو به حقش رسوندیم ؟و یا نه فقط همراه با غریق ما هم فرو رفتیم.به نظرتون ما از اقتصاد و علم و فناوری روز دنیا چند سال عقب موندیم به خاطر این عقاید و تصمیمات؟

مسئله دوم که برای من هم سواله :

این کمکها از چه محلی پرداخت میشه ؟ اگر بودجه ای براش تصویب میشه وبعد از تایید مجلس پرداخت میشه که خب دستشون درد نکنه مجلس منتخب من و شماست معنیش اینه که خودمون تصویب کردیم.

ولی !!!!

همه ما چیزهایی شنیدیم از بودجه رهبری که در حد شنیده هاست و هیچوقت مطلبی به طور رسمی نشنیدیم ازش

مثل مبالغی که رهبر تو سفرهاش به شهرها به فلان شخص کمک میکنه یا چه میدونم یارو نامه میده بهش که من بدبختم اونم یه کمکی میکنه و یا به مصیبتزده های کشور  زانگولستان در قاره  نمیدونم چیچی

این بودجه رهبری چیه و از کجا تامین میشه؟ سقفش چه میزانه این پول حق چه کسیه؟ ایا رهبر حق داره اونو به دلخواه و دور از چشم ملت و نمایندگان ملتش خرج کنه ؟

یه شایعه قوی در این رابطه اینه که اتومبیلهایی که هر ایرانی خریداری میکنه مثلا پیکان پنج میلیون تومنی که فروخته میشد میگفتن قیمتش چهار تومنه و یک تومنش میره تو جیب رهبر!!! همچنین خودروهای دیگه به همین ترتیب در ازای فروش هر خودرو مبلغی سهم رهبریه

نمیدونم این چقدر صحت داره ولی میدونم خودرویی که داخل به ما میفروشن هفت میلیون تومن، تو بازار جهانی اولا اصلا قبولش ندارن دوما یک میلیون تومن به زور قیمت میزارن .تو جزیره کیش که بودم خودرو هیوندای بسیار پیشرفته و زیبا به قیمت کمتر از سه و نیم میلیون تومن قابل خریداری بود فکرشو بکنین !!!

در نهایت اگر قراره این بودجه به عنوان یه بودجه اضطراری و به نوعی" تنخواه گردان" خرج بشه چرا باید فقط رهبر براش تصمیم بگیره چرا به همه پرسی نمیزارن و یا از نظر شورایی یا هیئتی نمیگذره؟ چرا به اطلاع مردم نمیرسه؟ چرا نمیگن که ای ملت دستتون درد نکنه از سرمایه ملی و از دسترنج کار شما مبلغی به فلان کشور مصیبت زده یا گرسنه یا تحت ظلم کمک شد؟

ایا این حس به شما دست نمیده که مثل کودک صغیری هستیم که برای هزینه کردن پول خودمون عقل کافی نداریم و یک قیم برای ما تصمیم میگیره؟

 

 

 

نويسنده: 1بیسواد
دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت: 22:45
سلام دوست خوبم
قبل از هرچیز اول بگم این مطالبی که مینویسم نه منباب حمایت و طرف داریه بلکه قضاوتیست بدونه پیش زمینه. که من نه حرف ماهواره هارو قبول دارم و نه تحلیلهای درونی برام ملاکه.چون خودم ذهن دارم و میتونم تحلیل کنم.البته اصلا هم از سیاست و از این حرفا خوشم نمیاد.
خوب و اما در جواب سوالهاتون.اولا به نظر من کمک کردن به لبنان و فلسطین نه از باب حمایت از مظلومه بلکه بیشتر به نفع خود ایرانه.البته باید در ازهان عموم چنین جلوه کنه که منباب حمایت از مظلومه..گرنه مطمئن باش اسرائیل اگه صدی مثل لبنان و فلسطین جلوش نبود بهترین کیس برای حمله رو ایران میدید که کاملا ضدشه. . از جنبه ی دیگه هم لبنان هم فلسطین و همچنین سوریه تو سیاست الان ایران میشه گفت که تو مشت ایرانن.و به همین جهت پادشاه اردن بوق و کرنای هلال شیعی رو زد.چون این هلال برای اعراب و امریکا و اسرائیل بسیار خطرناکه.از جنبه ی دیگه پیروزیه حسن نصرالله باعث شد محبوبیت حزب الله لبنان بین مردمه جهان اسلام و حتی خیلی از مردم جهان زیاد بشه.و از این طرف عموم مردم جهان به این باورن که حزب الله لبنان یک گروهکه ایرانیه.پس شکست حزب الله ینی شکست ایران و پیروزیه حزب الله ینی پیروزیه ایران.خوب در این مسئله دیگه حرفی نمیزنم البته خیلی دیگه تحلیل هست.تحلیلهائی که شاید عموم مردم ندونن و بیشتر پشت پرده ای باشه.
و اما در مورده اینکه این پول از کجا رفته و یا اینکه از خزانه ی رهبری رفته یا نه من هیچ اطلاعی ندارم . ولی اینو میدونم که خمس و سهم امامی که تو دین هم هست و به ایشون میرسه بسیار زیاده و حق خرجش فقط با خود رهبره و به هیچ ارگانی نمیرسه. منو شما اگه ناراحتیم میتونیم خمس مالمون یا سهم امام رو ندیم.

البته اینهارو نگفتم که طرفداری از کسی بکنم . من فکرم سرافرازیه ایرانه.و باید با چشمان باز به مسائل دور و اطرافم نگاه کنم نه با احساساتم و یا با تحت تاثیر سخن کسی قرار گرفتن.
ببخشید که زیاد حرف زدم.
موفق باشید و در پناه حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط حمید | 
 

 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك شاعرانه سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان يك فرشته كوچولوِی قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: وایییییییی ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور ایران سفر كنم.

فرشته چوب جادووييش رو تكون داد و

اجي مجي لا ترجي

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك هما در دستش ظاهر شد .

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

خب، اين خيلي شاعرانه است ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و فرشته واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزویه ديگه !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........

اجي مجي لا ترجي

و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان

اقایون  شايد ما موجودات ناسپاسي باشیم ،

ولي همیشه یادتون باشه فرشته ها................

مونث هستند !!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:0  توسط حمید | 
روزنامه همشهری مورخه ۱۵/۱۰/۸۵آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان .....
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است
:  مريم صديق !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:40  توسط حمید |